جمعه 1387/09/1

به یاد دوران کودکی ...

• نوشته شده توسط: حسین

امروز مثلا رفتیم کوهپیمای ...
واقعا جاتون خالی خیلی خوش گذشت !
نه به خاطر خود کوهپیمایی بلکه به چند علت دیگه :
1) بودن با دوستان (جدید و قدیم)
2) رفع سوء تفاهم پیش آمده در مورد آقای م.ر
3)سفر به دوران کودکی
گفتم سفر به دوران کودکی ، می دونید چرا؟
آخه خدا بگم چیکار کنه باعث و بانیشو !
من وبه زور (البته بگما خودمم شیطون رفته بود تو جلدم ) بردن توی اون دوران !
خیلی خوب بود ولی ...
کارایی کردیم که شاید سیزده ، چهارده سال بود دیگه انجام نداده بودم !
منتها ...
ولی ای کاش ...
جلوی همه ...
در ملا عام ...
خدای من ...
ولی ...

نظرات()

پنجشنبه 1387/08/30

سوءاستفاده!

• نوشته شده توسط: حسین

آخه من نمیدونم گوشام درازه یا ...که این آقا داره اینجوری بکنه ؟!

من که نباید جوابگوی همه ی کارای دیگران باشم !!

درسته که من باید از این کار جلوگیری کنم ولی خوب باید مابقی هم یکم منو درک کنن !

آخه یه نفر مثل من که تازه کاره تا بیاد کاملا روی همه چیز سوار بشه به یه مدت زمان نیاز داره که این مدت میتونه با کمک دیگران کوتاه بشه ولی خوب ظاهرا همه می خوان کار خودشون رو پیش ببرن !

از این حضرت نوح لااقل دیگه اینجوری توقع نداشتم که بیاد سریعا از موقعیت پیش اومده واسه ی خانم ف.ب سوءاستفاده بکنه و بخواد کارای خودشو با بازوی اون انجام بده !

همه ی آرزوی من اینه که هرچقدر که ممکنه این دوره ی شناخت زودتر سپری بشه تا اینکه از این جور اتفاقات کمتر پیش یاد و کسی هم فکر نکنه که من گوشام درازه و هیچی نمی فهمم !


نظرات()

چهارشنبه 1387/08/29

خیلی تیزتر از اونیه که فکر می کردم !

• نوشته شده توسط: حسین

نمیدونم منظور چقدر از حرفامونو فهمید !

فقط میدونم که خیلی هاشو کاملا می فهمید !

اون طوری که نشون میده ساده نیست ، ولی خوب تا حالا نتونسته ...!

حالا حالاها باید بدو تا بتونه ... !

بدبخت م.ر کی اینجوری به حرفای ما توجه میکرد(البته بگذریم از نامردی که در حق ما کرد) !

ولی خوب ، علی رغم همه ی اینکه خیلی تیزه من که خیلی میتونم بهش اطمینان کنم !


نظرات()

سه شنبه 1387/08/28

واقعاعجیبا غریبا!!؟؟

• نوشته شده توسط: حسین

به قول آقای م.ص.ش واقعا عجیبا غریبا (یا به قول خودم واقعا یاللعجب ) از این آدم دو پا!

واقعاگیریپاژ کرده بودم و دیگه نمی دونستم چه جوری با این طرح وحشتناک مخالفت کنم !؟

بزرگترین مشکلم شده بود طرح این موضوع با بنده ی خدا !

واقعا واسم خیلی مهم بود چون علی رغم اینکه می تونستم بسپارمش به آقای م.ص.ش تا جعمش کنه ،ولی دودل بودم که این کار و کنم یا نه آخه واسه تثبیتم می تونست خیلی مفید باشه ولی اگه کم میاوردم و نمی تونستم جمعش کنم همه چیز خراب میشد واسه همین حسابی داشت اذیتم می کرد !

اما خدارو شکر امروز در نهایت ناباوری چیزی رو از بنده ی خدا شنیدم که اصلا باورم نمی شد !

اولش وقتی که گفت این طرح و یه جوری جمعش کرده گفتم که حتما آقای م.ص.ش باهاش صحبت کرده و گفته که این کار رو بکنه ، ولی در نهایت ناباوری آقای م.ص.ش گفت که این کارو نکرده و ...

نمی دونم چی شد که بنده ی خدا این کارو کرد ولی به هر دلیل که این کارو کرد دستش درد نکنه چون علی رغم اینکه دیر این کار و کرد یه بار عظیم رو از روی دوش من برداشت و خیالم رو راحت کرد .

 


نظرات()

سه شنبه 1387/08/28

کاش کسی نفهمیده بود

• نوشته شده توسط: حسین

دیروز وقتی که از آقای م.ص.ش شنیدم که خانم ف.ب براش کامنت گذاشته و گفته که وبلاگ من ... واقعا ناراحت شدم !

آخه نمی خواستم کسی بدونه که این وبلاگ منه تا بتونم همه چی رو کاملا واضح بنویسم!

اما بازم چون کسی به خودم چیزی نگفته بود جای شکرش باقی بود تا اینکه امشب دیدم  خانم ف.ب واسه ی خودمم کامنت گذاشته !

دیگه حسابی حالم گرفته شد ، چون دیگه حس می کنم که توی نوشتنم مثل سابق دستم باز نیست وآزادی عمل ندارم!

واقعا دلم واسه خودم می سوزه ، چرا که من خیلی ساده هستم !

به هر حال این ماجرا دیگه لو رفت و مطمئنا من دیگه نمی تونم مثل چند روز قبل همه چیز رو بنویسم !

* امشب دلم می خواست مطلب دیگه ای رو بنویسم ولی این موضوع اینقدر حالم رو گرفت که دیگه اصلا نتونستم به جز این بنویسم ولی خوب شاید امشب دو تا پست گذاشتم تا اونی رو که می خواستم بگم حتما بگم !


نظرات()

دوشنبه 1387/08/27

با معرفت ترین دوست

• نوشته شده توسط: حسین

از دوره ی راهنمایی باهم دوست صمیمی بودیم !

 از جیک و پوک همه دیگه کاملا مطلع بودیم!

مدتها بود که هیچ اپری ازش نبود !

یعنی دقیقا از بهمن سال گذشته که رفته بودم پیشش دیگه ازش خبری نداشتم !

ولی امشب معرفتش رو نشون داد و دوباره با من تماس گرفت !

با اولین پیامکی که زد هر چند که خیلی سر بسته نوشته بود ،شناختمش !

نوشته بود :

احوال آقای ... ؟

منتها بعد از هفت سال و اندی باهم بودن باید می تونستم از طرز صحبتش بشناسمش !

وقتی که زنگ زدم بهش و گفتم که شناختمش واقعا حال کرد ولی خوب ما اینیم دیگه !

اما چیزی که منو امشب تو فکر فرو برد این بود که چی باعث شد که این رفیقم برخلاف سایر رفقا اینقدر با معرفت و بامرام باشه که منو بعد از سه سال که از هم جدا شدیم از یاد نبره و به محض این که تونسته بود شماره ی منو گیر بیاره با من تماس بگیره !؟

و چی به جز دوستی و صفا میتونه اینقدر قوی باشه که من بتونم اونو حتی با نوشتن یه پیامک سربسته که براتون متنش رو نوشتم بشناسم ؟!

امیدوارم که همه ی دوستی هامون از این قبیل باشه تا حتی بعد از جدایی ما از هم دلامون از هم جدانشه !


نظرات()

یکشنبه 1387/08/26

امروزم خوب و بد ...

• نوشته شده توسط: حسین

امروزم خوب و بد گذشت ولی با یه دنیا خاطره و یه عالمه تجربه های جورواجور!

   از سر کار رفتن صبح  ، توسط آقای م.ص.ش گرفته تا نشستن پای در د و دل های آقای خ.ش ، تسویه حساب با خانم ف.ا و جلسه ی شورای ... تا صحبت های آقای س.ی.ح و جلسه ی مزخرف بعد از اذان مغرب توی ناحیه و بحث هایی که توی اون جلسه مطرح شد ، همه وهمه تجربه بود و اعصاب خوردی و خنده و ...

اما جالب ترین اتفاقات امروز :

1) تعجب آقای ر.ک و خانم ف.ا از رفتنم به ساختمان فرهنگی دانشگاه بعد از سی و پنج روز

2) جرو بحث با خانم ف.ر (یه اتفاق ثابت جلسات اخیر)

3) کنفت شدن آقای س.م ر.ا توسط بنده ی خدا

4) جا انداختن موضوعات مختلف واسه خ.ک

5) بحث بر سر کار انجمن ها و کانون ها و نشریات مختلف دانشگاه

6) چانه زنی بر سر سرباز با آقای س.ی.ح

.

.

.


نظرات()

  • تعداد صفحات :5
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5