|
چه قدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی.... چه قدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوسش داری
dalilaie ashegh shodaneton chie???
عزیزم زندگی همیشه بهار نیست گاهی ابر خزان بر آن سایه می افکند و دست بی وفایی روزگار با وفا
ترین دوستان
را از هم جدا می کند اگر روزی چنین شد تو نیز به این نوشته بنگر وبخاطر خاطراتم اشک
بریز...؟ زندگی زیباست عشق رویاست محبت تنهاست دوستی از همه
والاست از آن زمانی که هنر دوستی را فهمیدم فقط تو را می
بینم که تکه گاهی از محبت هستیم و
من در این میان چون پرندگان آشیان گم کرده در جستوجوی پناهگاه مطمئن
تو را یافتم دوری ات را نمی توان تحمل کرد ولی چه توان کرد
با درودی به خانه می
آیی و با بدرودی خانه را ترک می گویی ای سازنده! لحظه ی ِ عمر ِ من به جز فاصله یِ میان
این درود و بدرود نیست: این آن لحظه ی ِ
واقعی ست که لحظه ی ِ دیگر را
انتظار می کشد. نوسانی در لنگر ساعت
است که لنگر را با نوسانی
دیگر به کار می کشد. گامی است پیش از گامی
دیگر که جاده را بیدار می
کند. تداومی است که زمان
مرا می سازد لحظه ای
است که عمر ِ مرا سرشار می کند.
پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد. پیاده
رو در دست احداث بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که
ناگهان یک ماشین به او زد. مرد به زمین افتاد. مردم دورش جمع شدند و او را
به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها ، پرستاران به او گفتند
که آماده عکسبرداری از استخوانها بشود.پیرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شد و
لنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت : که عجله دارد و نیازی به
عکسبرداری نیست. پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق
نشدند. برای همین دلیل عجله اش را پرسیدند. پیرمرد گفت : زنم در خانه سالمندان است. من هر
صبح به آنجا می روم و صبحانه را با او میخورم،نمیخواهم دیر شود. پرستاری به او گفت : شما نگران نباشید ما به او
خبر میدهیم که امروز دیرتر می رسید. پیرمرد جواب داد متاسفم.او بیماری فراموشی دارد
و متوجه چیزی نخواهد شد و حتی مرا هم نمی شناسد. پرستارها با تعجب پرسیدند : پس چرا هر روز صبح
برای صرف صبحانه نزد او می روید در حالی که شما را نمی شناسد. پیرمرد با صدای غمگین و آرام گفت : "اما من که میدانم او چه کسی است" |
About
Home
|