تبلیغات
خدمات وبلاگ نویسان جوان انجا که حرف از عشقو عاشقیست جایی برای من آواره نیست

انجا که حرف از عشقو عاشقیست جایی برای من آواره نیست

http://usera.imagecave.com/M-RY-M/mari/7076145-lg.jpg

+نوشته شده در چهارشنبه 5 آبان 1389 ساعت02:40 ب.ظ توسط farbod | نظرات |

http://dariush2.persiangig.com/image/ax/2FFC.jpg

+نوشته شده در چهارشنبه 5 آبان 1389 ساعت02:37 ب.ظ توسط farbod | نظرات |

 http://t1.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcRStdT1lBDSq7Y9urWKqL7X-5O9tepGFz-t1Y5Oesm2Hjo_vU0&t=1&usg=__kL-D58v-TIjPFH_ZYC0qGyvMmNw=

+نوشته شده در چهارشنبه 5 آبان 1389 ساعت02:34 ب.ظ توسط farbod | نظرات |

?

http://pix2pix.org/my_unzip/1214728593446rknb.jpg

+نوشته شده در چهارشنبه 5 آبان 1389 ساعت02:25 ب.ظ توسط farbod | نظرات |

http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcRU9gbEpacLXSViwWFKw-7nLOn0_kfHvcAV1z5XQervahij1jU&t=1&h=191&w=194&usg=__I9CUZtuaLJWIzxIa-JCSUodRWnw=

+نوشته شده در چهارشنبه 5 آبان 1389 ساعت01:48 ب.ظ توسط farbod | نظرات |

http://arash-moghimian.persiangig.com/image/new%20image/asheghi-avaregi.jpg


چه قدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی.... چه قدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوسش داری


+نوشته شده در چهارشنبه 5 آبان 1389 ساعت01:41 ب.ظ توسط farbod | نظرات |

http://t3.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcQ6IeL-6KJ9O9WIl970RQpGLf-sx-cY4pJRg6lMuOSMSb6-WRo&t=1&usg=__tjPoWcydyElnXig9hmHZ_Npmx_Y=
باز می خوام گریه کنم ای دل چشمامو یاری کن اشکامو جاری کن بیاو کاری کن دیگه چقدر تحمل دیگه چقدر شکست به انتظارفردا تا کی باید نشست

 بسه بسه
 
دیگه یار نمی خوام وقتیکه می بینی عشق دوروغه چراغش بی فروغه آخه وقتی که وفا نیست عشقو عاشقی چیست؟؟؟؟؟؟
 آسمون عشق ابری شده تماشا نداره مهر ووفا مرده اینکه دیگه حاشا نداره دلا سنگ ،هزار رنگ همش حیله ونیرنگ وفا کو تو دلها دیگه نور خدا کو ؟؟؟؟؟؟
وقتی که می بینی عشق دورغه چراغش بی فروغه آخه وقتی که وفا نیست عشقو

عاشقی چیست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟


+نوشته شده در چهارشنبه 5 آبان 1389 ساعت01:17 ب.ظ توسط farbod | نظرات |

http://axupload.com/images/276shekastam_o_nayamadi.jpg

+نوشته شده در دوشنبه 3 آبان 1389 ساعت12:29 ب.ظ توسط farbod | نظرات |

dalilaie ashegh shodaneton chie???

1   tanhaee

2  vase dashtane ham sohbat

3   vse dashtane ie hamdard

4  vse inke begin bozorg shodin

5  bekhatere rabeteie jensi***

6  vase celas gozashtan jolo dostaton

7  aslan midonin eshgh chie??

8  asan eshgh vojod dare??

age az man rajebe eshgh soal konan migam marg bar eshgh

....

+نوشته شده در دوشنبه 3 آبان 1389 ساعت11:58 ق.ظ توسط farbod | نظرات |

یکی از گزینه های زیر را انتخاب کنید

1    عاشق نمیشم
 
2    دوست نمیشم

3    دل نمیبندم

4    همه ی موارد

+نوشته شده در دوشنبه 3 آبان 1389 ساعت11:43 ق.ظ توسط farbod | نظرات |


http://www.cloob.com/public//public/user_data/album_photo/486/1457322-b.jpg
در نوع خودش جالبه

+نوشته شده در سه شنبه 27 مهر 1389 ساعت06:50 ب.ظ توسط farbod | نظرات |

عزیزم زندگی همیشه بهار نیست

         گاهی ابر خزان بر آن سایه می افکند

                    و دست بی وفایی روزگار با وفا ترین دوستان

                                                             را از هم جدا می کند

اگر روزی چنین شد تو نیز به این نوشته بنگر

                              وبخاطر خاطراتم اشک بریز...؟

زندگی زیباست عشق رویاست محبت تنهاست دوستی از همه والاست

از آن زمانی که هنر دوستی را فهمیدم فقط تو را می بینم

                        که تکه گاهی از محبت هستیم و من در این میان

چون پرندگان آشیان گم کرده در جستوجوی پناهگاه مطمئن تو را یافتم

دوری ات را نمی توان تحمل کرد ولی چه توان کرد

                                     که رسم روزگار چنین است

+نوشته شده در سه شنبه 27 مهر 1389 ساعت06:47 ب.ظ توسط farbod | نظرات |

صحرا آماده روشن بود
و شب، از سماجت و اصرار خویش دست می کشید

من خود، گرده های دشت را بر ارابه ئی توفانی در نور دیدم:
این نگاه سیاه آزرمند آنان بود - تنها، تنها - که از روشنائی صحرا
جلوه گرفت
و در آن هنگام که خورشید، عبوس و شکسته دل از دشت می گذشت،
آسمان ناگزیر را به ظلمتی جاودانه نفرین کرد.

بادی خشمنک، دو لنگه در را بر هم کوفت
و زنی در انتظار شوی خویش، هراسان از جا برخاست.
چراغ، از نفس بوینک باد فرو مرد
و زن، شرب سیاهی بر گیسوان پریش خویش افکند.

ما دیگر به جانب شهر تاریک باز نمی گردیم
و من همه جهان را در پیراهن روشن تو خلاصه می کنم.
***
سپیده دمان را دیدم که بر گرده اسبی سرکش، بر دروازه افق به انتظار
 ایستاده بود
و آنگاه، سپیده دمان را دیدم که، نالان و نفس گرفته، از مردمی که
 دیگر هوای سخن گفتن به سر نداشتند،
 دیاری نا آشنا را راه می پرسید.
و در آن هنگام، با خشمی پر خروش به جانب شهر آشنا نگریست
و سرزمین آنان را، به پستی و تاریکی جاودانه دشنام گفت.

پدران از گورستان باز گشتند
و زنان، گرسنه بر بوریاها خفته بودند.
کبوتری از برج کهنه به آسمان ناپیدا پر کشید
و مردی، جنازه کودکی مرده زاد را بر درگاه تاریک نهاد.

ما دیگر به جانب شهر سرد باز نمی گردیم
و من، همه جهان را در پیراهن گرم تو خلاصه می کنم.
***
خنده ها، چون قصیل خشکیده، خش خش مرگ آور دارند.
سربازان مست در کوچه های بن بست عربده می کشند
و قحبه ئی از قعر شب با صدای بیمارش آوازی ماتمی می خواند.

علف های تلخ در مزارع گندیده خواهد رست
و باران های زهر به کاریزهای ویران خواهد ریخت
مرا لحظه ئی تنها مگذار،
مرا از زره نوازشت روئین تن کن:
من به ظلمت گردن نمی نهم
همه جهان را در پیراهن کوچک روشنت خلاصه کرده ام و دیگر
 به جانب آنان باز نمی گردم

+نوشته شده در سه شنبه 27 مهر 1389 ساعت06:43 ب.ظ توسط farbod | نظرات |

با درودی به خانه می آیی و

 

با بدرودی

 

خانه را ترک می گویی

 

ای سازنده!

 

لحظه ی ِ عمر ِ من

 

به جز فاصله یِ میان این درود و بدرود نیست:

 

این آن لحظه ی ِ واقعی ست

 

که لحظه ی ِ دیگر را انتظار می کشد.

 

نوسانی در لنگر ساعت است

 

که لنگر را با نوسانی دیگر به کار می کشد.

 

گامی است پیش از گامی دیگر

 

که جاده را بیدار می کند.

 

تداومی است که زمان مرا می سازد

 

لحظه ای است که عمر ِ مرا سرشار می کند.



+نوشته شده در سه شنبه 27 مهر 1389 ساعت06:40 ب.ظ توسط farbod | نظرات |

پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد. پیاده رو در دست احداث بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد. مرد به زمین افتاد. مردم دورش جمع شدند و او را به بیمارستان رساندند.

پس از پانسمان زخم ها ، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوانها بشود.پیرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شد و لنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت : که عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.

پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند. برای همین دلیل عجله اش را پرسیدند.

پیرمرد گفت : زنم در خانه سالمندان است. من هر صبح به آنجا می روم و صبحانه را با او میخورم،نمیخواهم دیر شود.

پرستاری به او گفت : شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم که امروز دیرتر می رسید.

پیرمرد جواب داد متاسفم.او بیماری فراموشی دارد و متوجه چیزی نخواهد شد و حتی مرا هم نمی شناسد.

پرستارها با تعجب پرسیدند : پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه نزد او می روید در حالی که شما را نمی شناسد.

پیرمرد با صدای غمگین و آرام گفت : "اما من که میدانم او چه کسی است"


+نوشته شده در جمعه 23 مهر 1389 ساعت03:24 ب.ظ توسط farbod | نظرات |